دل بسته ام به پاييز
شايد
دوباره
سر ِ مهر بيايي...

تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چهقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام!

موهایم را
آنقدر کوتاه
میکنم
تا خاطره
انگشتانت را
از یاد ببرند
...
....
دیری نمی پاید
!
خاطراتت دوباره می رویند ...
شبهایی هست که من و دیوارهای
خاکستری
دلمان را به آمدن تو خوش
میکنیم
شنیدی ؟؟
انتظار ...
صحبت از بی نهایت است
شبهایی
هست که نبودنت
مرا به لمس تمام
عکسهای تو نزدیکتر میکند
شبهایی هست که
بودنم را با نگاهم به
سقف خانه میخ میکنم
شنیدی ؟؟
صحبت از ذره ذره نیست
شدن است
شبها یی هست که پرواز را
زیر پوستم حس میکنم
شنیدی ؟؟
کندن
...رفتن .... صحبت از رها شدن است
شب هایی هست ... مثل امشب ... تاریک ...
سرد
شب هایی ...مثل امشب ... که کاش صبح نشود
میشنوم
...
صحبت از ختم این قائله است
صحبت از
خس خس نفسهای عشقی که شاید به صبح نکشد
آرامم ...
مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...
سالها گذشت
سالها نارنجها گل دادند
این همه سال خاطره شد
اما تو
خاطراتت را برای من جا گذاشتی
من هنوز خا طراتت را بغض میکنم
و به انتظار تا بدانی
امانت دار خوبی هستم
راستی :
دنبال خاطراتت نمی آیی؟ ...
امروز باز
پستچي پير محله ما نيامد
بايد خانه ام را عوض كنم يا پستچي را؟
تو که
هر روز برايم نامه مينويسي
نه؟!
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم ِ سرشار
آن احساس ها هم رفتند
من هر شب تمام حسرت هایم را
پس از آغاز سکوت ِ آبی ِ شب
آه می کشم.....
دلم هر لحظه بیشتر فشرده می شود
نمی توانم فراموش کردن را تمرین کنم...
نمی توانم...
محکم تر از آنم که
تنها برای نبودنم،
آنچه را که اسمش را غرور گذاشته ام،
برایت به زمین بکوبم...
احساس من قیمتی داشت،
که تو برای پرداخت آن
فقیر بودی......
کاشــــــ , روزهایِ دلتنگی ِ مـــــن
مثــــل ِ "دوست داشتــــن هایِ" تــــو
کوتاهــــــ می شد. . . .

کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..
از دیدن کسی کــه ،
تنهــا لباسش شبیــه به " تــو " بــود!

نه به من تکیه نکن!!!
سراغ هیچ برگی را از من نگیر!!!
من اگر نشانی برگها را می دانستم حالم پاییزی نبود.
برگرد
من با خدا هم شرط بسته ام
برگردو همه ی دنیا را غافلگیر کن
خواهش می کنم
برگرد
آخرین شعله های سوختنم سر می کشند
ومن دیگر کم کم دارم زنده بودنم را از یاد می برم
دیگر کم کم دلم می خواهد
با همان خاکستر بودنم کنار بیایم
اگر بشود
وگرنه با باد کنار خواهم امد
تا خاموشم کند
اگر بتوانم
اگر بتوانم
اگر
اگر

مـَــن ..
طَعـــم شیرین یافتن را
در طَعم تلــخ از دَست دادن یافتــَـم
و در این میان
سَهم من تنهـــــا یک یادَت به خیر
ساده بود ..
من... تو... ما
یادت هست؟
.
.
.
.
.
تمام شد حالا
تو... او... شما
.
.
.
.
.
من هم به سلامت
...
دوباره سیب بچین حوا ...
من خسته ام !!
بگذار ...
از اینجا هم بیرونـمان کنند !
چه تفاوتی می کنــد آنســوی دنیــا باشیم
یا فقط ...
چند کوچــه آن طرف تــر ؟!
پــای عشق که در میان باشد ،
دلتنگــی دمــــار ِ آدم را در مــی آورد
غروب
چشم هايت راببندو.....
به من فكر نكن
به اين كه
كنار بخاريي كه بي تو سردش است
چاي مي شوم و از دهن مي افتم
غروب كه شد...
چشم هايت راببند وبه اين فكر كن...
من
روي شانه هاي چه كسي سنگيني مي كنم
قرمزي چشم هاي خورشيد
ربطی به مرگ من ندارد.
بیا
قدم بزنیم
. . .
من با " تـــــــــو "
تو با هر که دلت خواست !
فقط بیــــــــــا قدم بزنیم . . .
اصلا بیا و بگذار . . .
سایه ات باشـــــــــــم . . .
سایه که آزار ندارد !
دارد ؟

تنها یادگارم از تو رویایی از دوردستهاست...
حالا من مانده ام و برگهای خشکی
که هنوز انتظار پاهای تو را می کشند
تا برای تو خش خش کنند!
برگها از من هم خوش خیال ترند!!!

عبور می کنم
هر روز
از کنار نیمکت های خالی پارک
به امید اینکه
شــــــ ـا یـــــــ ـد
کـــــــــــســــــی
روی نیمکت
انتظارم را بکشد
مثل زمانی که می کشید کسی
انتظارم را،
ولی وقتی به آنجا می رسم
نیمکت خـــــــالیست
.
.
.
وانمود می کنم
دیــــــــــــــــــــر کرده ام!

بند دلـــمو
به بند کفشات گره زده بودم
که هر جا رفتـی، دلمو با خودت ببری
غافل از اینکه
تو پــــا برهنه مـــی ریو بـــی خبر….
مهربانی دنیا دیگر تمام شد
بهار هم نیامد
و تعداد نیامده هایش هر سال بیشتر می شود
از کجا معلوم این دنیا و آدم هایش راست باشند؟
شاید خیالیست در ذهن خلاق خدا
یا کابوسیست که هر شب می بیند
حتی ممکن است من روانی شده باشم
اصلا بهار نیا، نمی خواهمت
دل من سالهاست به زمستان هر روز عادت کرده
اسفند که هیچ..
فروردین و اردیبهشت و خرداد را هم
دود کردم ...
اما بازهم نیامدی
...