تبليغاتX
کيستم من؟

یک کبوتر در قفس


این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود ...
کسی نمی داند چرا ...
کسی نمی پرسد چرا ...
اما من سخت آشفته ام ... و چقدر بی تاب ...
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو ...
... ... ... اما من عاشقی پیشه نکرده ام ...
من پیشه ام عاشقی است ...
از آن روز که ابتدایی نداشت ...
من سال هاست که عاشق تو هستم ...
یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را ...
آه که چقدر خسته ام ...
و کسی نمی فهمد ... و نمی خواهد که بفهمد ...
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم ...
مگر می گذارد دل ...
چقدر دلم برایت تنگ است .

+ تاريخ 90/10/28ساعت 22:42 نويسنده هیچکس |

دل بسته ام به پاييز
شايد
دوباره
سر ِ مهر بيايي...

+ تاريخ 90/10/04ساعت 21:8 نويسنده هیچکس |

تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چه‌قدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده‌ام
و هم‌چنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

+ تاريخ 90/09/26ساعت 23:12 نويسنده هیچکس |
يلداي بخت ابري شومم سحر نداشت
يک روز آفتاب از اينجا گذر نداشت
بر شانه هاي خويش در اين باغ ، اين درخت
جز خنده هاي خوني زخم تبر نداشت
از عمر باز سال دگر رفت و خاک شد
جز لحظه هاي بيهده چيز دگر نداشت
اي واي ! من زسي و دو وادي گذشته ام
يک فصل من بهار نشد ، بار و بر نداشت
با شمع هاي سوخته گفتم تمام شب:
ديديد عمر رفتهء من هم ثمر نداشت ؟
يک شب بساط زحمت خود چيده مي روم
چون برگ دوش باد که يک حرف تر نداشت.

                                                          ... نوشتم

+ تاريخ 90/09/25ساعت 8:25 نويسنده هیچکس |

موهایم را

آنقدر کوتاه میکنم

تا خاطره انگشتانت را

از یاد ببرند ...

....  

دیری نمی پاید !

خاطراتت دوباره می رویند ...

+ تاريخ 90/09/09ساعت 16:48 نويسنده هیچکس |
شب‌هایی‌ هست که من و دیوارهای خاکستری

دلمان را به آمدن تو خوش می‌کنیم

شنیدی ؟؟
 
انتظار ...

صحبت از بی‌ نهایت است


شب‌هایی‌ هست که نبودنت

مرا به لمس تمام عکسهای تو نزدیکتر می‌کند

شب‌هایی‌ هست که بودنم را با نگاهم به سقف خانه میخ می‌کنم

شنیدی ؟؟

صحبت از ذره ذره نیست شدن است

شب‌ها یی هست که پرواز را زیر پوستم حس می‌کنم

شنیدی ؟؟

کندن ...رفتن .... صحبت از رها شدن است

شب هایی هست ... مثل امشب ... تاریک ... سرد

شب هایی ...مثل امشب ... که کاش صبح نشود

میشنوم ...

صحبت از ختم این قائله است

صحبت از خس خس نفس‌های عشقی‌ که شاید به صبح نکشد
+ تاريخ 90/09/08ساعت 15:24 نويسنده هیچکس |

آرامم ...

 مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم...

+ تاريخ 90/09/04ساعت 20:45 نويسنده هیچکس |


سالها گذشت


سالها نارنجها گل دادند

این همه سال خاطره شد

اما تو

خاطراتت را برای من جا گذاشتی

من هنوز خا طراتت را بغض میکنم

و به انتظار تا بدانی

امانت دار خوبی هستم

راستی :

دنبال خاطراتت نمی آیی؟ ..‬.

+ تاريخ 90/08/20ساعت 19:29 نويسنده هیچکس |
امروز باز
پستچي پير محله ما نيامد
بايد خانه ام را عوض كنم يا پستچي را؟
تو که
هر روز برايم نامه مينويسي
 نه؟!
+ تاريخ 90/08/18ساعت 10:25 نويسنده هیچکس |

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم  ِ  سرشار

آن احساس ها هم رفتند 

من هر شب تمام حسرت هایم را

پس از آغاز سکوت ِ آبی ِ شب

آه می کشم.....  

دلم هر لحظه بیشتر فشرده می شود

نمی توانم فراموش کردن را تمرین کنم...

                                                          نمی توانم...

+ تاريخ 90/08/08ساعت 21:11 نويسنده هیچکس |
متعلق به هيچکس نخواهم بود
تنها و بي کس خواهم مرد
قبل از مرگ
تورا بدرقه ي سفر خواهم کرد
تو مي روي
من هم ميروم.
+ تاريخ 90/07/30ساعت 21:26 نويسنده هیچکس |

محکم تر از آنم که
تنها برای نبودنم،
آنچه را که اسمش را غرور گذاشته ام،
برایت به زمین بکوبم...
احساس من قیمتی داشت،
که تو برای پرداخت آن
فقیر بودی......

+ تاريخ 90/07/29ساعت 11:16 نويسنده هیچکس |
کاشــــــ , روزهایِ دلتنگی ِ مـــــن مثــــل ِ "دوست داشتــــن هایِ" تــــو کوتاهــــــ می شد. . . .

+ تاريخ 90/07/28ساعت 21:52 نويسنده هیچکس |

کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..

از دیدن کسی کــه ،

تنهــا لباسش شبیــه به " تــو " بــود!

+ تاريخ 90/07/28ساعت 15:13 نويسنده هیچکس |

نه به من تکیه نکن!!!

سراغ هیچ برگی را از من نگیر!!!
من اگر نشانی برگها را می دانستم حالم پاییزی نبود.

+ تاريخ 90/07/28ساعت 10:40 نويسنده هیچکس |

وقت هائي هست

که جز به بودنت

دلم رضايت نمي دهد

حالا ...


من از کجا تو را بياورم ؟

+ تاريخ 90/07/25ساعت 22:1 نويسنده هیچکس |

برگرد

من با خدا هم شرط بسته ام

برگردو همه ی دنیا را غافلگیر کن

خواهش می کنم

برگرد


+ تاريخ 90/07/22ساعت 21:11 نويسنده هیچکس |

آخرین شعله های سوختنم سر می کشند
ومن دیگر کم کم دارم زنده بودنم را از یاد می برم
دیگر کم کم دلم می خواهد
با همان خاکستر بودنم کنار بیایم
اگر بشود
وگرنه با باد کنار خواهم امد
تا خاموشم کند
اگر بتوانم
اگر بتوانم
اگر
اگر

+ تاريخ 90/07/20ساعت 11:41 نويسنده هیچکس |

مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را در طَعم تلــخ از دَست دادن یافتــَـم

و در این میان سَهم من تنهـــــا یک یادَت به خیر ساده بود ..

من... تو... ما یادت هست؟ . . . . .

تمام شد حالا تو... او... شما . . . . .

من هم به سلامت ...

+ تاريخ 90/07/18ساعت 21:50 نويسنده هیچکس |

 
دوباره سیب بچین حوا ...


من خسته ام !!

بگذار ...

از اینجا هم بیرونـمان کنند !

+ تاريخ 90/07/15ساعت 9:46 نويسنده هیچکس |

چه تفاوتی می کنــد آنســوی دنیــا باشیم

یا فقط ...
چند کوچــه آن طرف تــر ؟!
پــای عشق که در میان باشد ،
دلتنگــی دمــــار ِ آدم را در مــی آورد
+ تاريخ 90/07/10ساعت 21:7 نويسنده هیچکس |

غروب

چشم هايت راببندو.....

به من فكر نكن

به اين كه

كنار بخاريي كه بي تو سردش است

چاي مي شوم و از دهن مي افتم

غروب كه شد...

چشم هايت راببند وبه اين فكر كن...

من

روي شانه هاي چه كسي سنگيني مي كنم

قرمزي چشم هاي خورشيد

ربطی به مرگ من ندارد.

+ تاريخ 90/07/06ساعت 21:27 نويسنده هیچکس |

بیا قدم بزنیم . . .

من با " تـــــــــو "

تو با هر که دلت خواست !

فقط بیــــــــــا قدم بزنیم . . .

اصلا بیا و بگذار . . .

سایه ات باشـــــــــــم . . .

سایه که آزار ندارد !
دارد ؟

+ تاريخ 90/07/04ساعت 18:3 نويسنده هیچکس |


هر روز دلتنگ تر از ديروز

نظاره مي کنم طلوع و غروب خورشيد را..

شايد غروب دل من بار دگر طلوع ..

و اگرنمی يابد..

خود را به غروب تن خواهم سپرد!!!

+ تاريخ 90/07/01ساعت 17:35 نويسنده هیچکس |


روی آیینه ی اتاقم نزدیک بالای قاب
دُرُست جائی حوالی تصویر پیشانی ام
یک × کشیده ام ...
صبح ها ...
یادَم بیُفتد...
یادَت نیُفتم ...!!

+ تاريخ 90/06/14ساعت 12:47 نويسنده هیچکس |

تنها یادگارم از تو رویایی از دوردستهاست...

حالا من مانده ام و برگهای خشکی

که هنوز انتظار پاهای تو را می کشند

تا برای تو خش خش کنند!

 

برگها از من هم خوش خیال ترند!!!

+ تاريخ 90/06/14ساعت 0:52 نويسنده هیچکس |

عبور می کنم

هر روز

از کنار نیمکت های خالی پارک

به امید اینکه

شــــــ ـا یـــــــ ـد

کـــــــــــســــــی

روی نیمکت

انتظارم را بکشد

مثل زمانی که می کشید کسی

انتظارم را،

ولی وقتی به آنجا می رسم

نیمکت خـــــــالیست

.

.

.

وانمود می کنم

دیــــــــــــــــــــر کرده ام!

+ تاريخ 90/06/14ساعت 0:10 نويسنده هیچکس |

بند دلـــمو

به بند کفشات گره زده بودم


که هر جا رفتـی، دلمو با خودت ببری


غافل از اینکه


تو پــــا برهنه مـــی ریو بـــی خبر….

+ تاريخ 90/06/11ساعت 16:11 نويسنده هیچکس |

 

 مهربانی دنیا دیگر تمام شد

بهار هم نیامد

و تعداد نیامده هایش هر سال بیشتر می شود

از کجا معلوم این دنیا و آدم هایش راست باشند؟

شاید خیالیست در ذهن خلاق خدا

یا کابوسیست که هر شب می بیند

حتی ممکن است من روانی شده باشم

اصلا بهار نیا، نمی خواهمت

دل من سالهاست به زمستان هر روز عادت کرده

 

+ تاريخ 90/05/14ساعت 10:8 نويسنده هیچکس |

اسفند که هیچ..

فروردین و اردیبهشت و خرداد را هم

 دود کردم ...

اما بازهم نیامدی

...

+ تاريخ 90/05/12ساعت 22:25 نويسنده هیچکس |